تبلیغات
کسی نیست .... به یاد شلوغی کوچه و بازار لبخند میزنم به آن همه ذوق با ذهن خسته و دیده ای بیمار
حتی ، آن سوی دیوار ...
چند سالی ست که مشتی گوشت و پوست و خون را بیهوده به این سو و آن سو می کشم تا شاید حدیث تلخ گذر زمان سرد را در رگهای خشک تاریخ به فراموشی سپارم هیچگاه باز نمی گردم تا انتقام تلخی زمان را از خشکی رگهای تاریخ باز ستانم دیگر غبار سرد آشفتگی های تکراری را از گوشه دغدغه هایتان کنار نمی زنم تا آسوده در آغوش تاریخ به پرواز سرد و بی روحم ادامه دهم باید رفت ... ! من رفتم !
این حقیقت زیباست ؟! که بشر در دل این دشت بزرگ همچو یک قطره باران تنهاست شاید آن کودک پیر ! کلماتش بود راست آینه , پنجره ای ... رو به تنهایی ماست .
نفرین های بی امان ماه را از یاد نمی برم وقتی با درخشش توهم آمیز خود صدای هراس انگیز ظلمتی دوباره را در آسمان بی ستاره شب , فریاد می زند . از شب نمی گریزم هراسم از تاریکی ست
اکنون زمان از یاد بردن فراموشی ست و رها کردن سنگینی حرکات تکراری ات , در چشمهای منتظر دیگران و ندیدنِ , تمام چیز هایی که انتظارشان را می کشیدی و غرق شدن در آنچه , وحدانیت را معنا می بخشد باید چشمهای خسته ات را که سالهاست حرکات تکراری تو را تصحیح می کنند , ببندی و با نگاه روشنایی بخشت , تا انتهای دالون تاریک زندگی را , نورانی کنی خودت را از آنچه نیستی خالی کن اکنون , وقت پر شدن از پوچی ست وقت لبریز شدن از بی نهایت اما هرگز فراموش نکن ... « زندگی قصه تلخی ست که باید فراموش شود »
موجهای آرام هیجان حضورت ساحل ذهنم را نوازش می کند در تکاپوی ذهنم با تمام خوبیهایت صدای مهربان قلبت می آید کاش تمام لحظه هایم را .... تو می سرودی و تمام خاطراتم را ... تو می ساختی اگر چه سراب شنیدن نگاهت را سایه بیرحم تقدیر ویران می کند ...
همیشه ما رو می پایید ... هر وقت یکم به هم نزدیک می شدیم , مثل برج زهر مار جلومون سبز می شد و با دست اشاره می کرد که از هم فاصله بگیریم . هر کاری می کردیم نمی توستیم از شرش خلاص بشیم . اینکه فقط یکبار بتونیم خیلی عاشقونه همدیگه رو تو بغل بگیریم برامون شده بود یه عقده . یه عقده که هر روز و هر روز بزرگتر می شد و بیشتر آزارمون می داد . ولی ... موقعی که بی هدف قدم می زدم . صدای هوس انگیز یه بوسه , توجهم رو جلب کرد . از پشت دیوار اون سمت رو نگاه کردم ... وای ! اونا چه عاشقانه همدیگه رو بغل کرده بودن ... !
وقتی بیدار شدم دیدیم کرمهای ریز تمام بدنم رو تجزیه کردن ... آخه دیشب خواب مرگ رو دیده بودم !!!
به نام آفریننده تمامی لحظاتم ... که فقط زوال می آفریند دورد بر او وقتی که پوچی خلقتش در لابلای خیر و شر پنهان می کند بیهوده نمی ستایمش ... شاید اینگونه مرگ لحظه هایم را جشن می گیرم .
آخرین پست ها